روزی میرزا ابوالقاسم خان دست به آبی به همراه حاج حبیب طهارتی راهی سفری
شدند.گویند به قصد زیارت راهی شدند اما صاحب التورایخ الاراجیف می فرماید:
ایشان پنهانی دو صاحبه در بلاد غربت اختیار نموده بودندی که از قضای روزگار خواهر
از آب درآمده بودندی!و گرنه این دو باجناق که بر سر مسائل مالیه بسیار کارد و پنیر
بودندی را هرگز سفری با هم نمیتوانستند رفت.
باری ایشان را به بیابانی روی اوفتاد و هنگام صلوه ظهر بود.حاجی که اهل نماز بود
گفت تیمم کنیم.خواست دست بر خاک یازد که ناگاه شغالی در رسید و نزدیک
ایشان قضای حاجت نمود.حاج حبیب از باب چاره جویی بدر آمد و گفت :میرزا تکلیف چیست؟
میرزا گفت:باید از صدق دل و صفای باطن سنگی بیندازیم و هر جا که رفت آنجا پاک
است.میرزا که خود بیشتر به زوایای و خفایای دین آگاه بود پرتابی مصلحتی کرد که
چندان به زحمت نیفتد.اما حاجی که هیچی از صلاح و مصلحت حالیش نبود چنان
سنگ را پرتاب کرد که انگار مرز ایران و توران را معین میکند و علی علیزاده را از پرتاب
او عرق شرم بر جبین اوفتاد.میرزا که در دل خون خونش را میخورد گفت:
بارک الله...این نماز خواندن دارد
خلاصه جای سنگ را نشانه کردند و رفتند.بدانجا که رسیدند میرزا دیگر نای حرف زدن
نداشت.حاج حبیب خواست که دست بر آب زند که دریافت:
ای دل غافل...دیشب آن غسل را به جای نیاورده...الله اکبر...حالا توی این بیابان
برهوت چکار کنم؟
اولش خجالت کشید اما قضیه را با من و من بسیار با میرزا در میان گذاشت.میرزا که
دل پری از حاجی داشت و میخواست انتقامی بابت پرتاب خالصانه ی حاجی گرفته
باشد گفت:
این که اشکال ندارد...خاک هم طاهر است هم مطهر...همینجا لباسهایت را در بیار و
تا میتوانی توی خاک غلت بخور.
حاجی هم عین الاغ گر خودش را با ذوق و شوق در خاک غلتانید.میرزا که دلش خنک
شده بود گفت:
حالا دیگر تیمم کنیم.حاجی گفت:
استغفرالله...اینجا؟اینجا که بواسطه ی پاک شدن من نجس شده...باید از صدق دل و
صفای باطن سنگ دیگری...
+
نوشته شده در
87/01/19 ساعت 15:2 توسط کنفوسیوس حکیم
|