تبليغاتX
حکیم کنفوسیوس
روزی که تو را دیدم .زیبایی ات دیوانه ام کرد.در تو هیچ رنگی نبود و بامبو میجویدی.


حکیم کنفوسیوس








 

نزاشتن... نزاشتن آقا... ازادی مرد...آزادی به چیز رفت...

بیچاره خیلی ازش کار کشیدن ...

آخرش هم بهش تهمت زدن  زیر شکنجه کشتنش...

خیلی کاری و کم توقع بود...هیچوقت ازینکه کارش زیاد  شد ننالید

اون باید الگوی همه کسایی بشه که میخوان شرافتمندانه زندگی کنن...

و حالا اون رفته  و فقط کمی از آخرین حرفاشو  که وختی شکنجه ش میکردن گفت هرو

براتون اینجا میزارم که به یادش باشیم:

-شششششش(صدای پاشیده شدن آب)راستی هم بود؟

-نه

-راستشو بگو...راستی هم بود؟

-نه

-شششششش(صدای پاشیده شدن آب)شرق(صدای کشیده)اونم بود؟

-نه فقط من بودم.همش کار من بود و ذره ای هم پشیمون نیستم

چون باعث شدم خیلی ها احساس آرامش کنن.

و حالا...به یاد تخم چپ..آن عنصر فراموش شده...

.که راستی را زیر پا نگذاشت ۱ دقیقه سکوت میکنیم!

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/06 ساعت 0:14  توسط کنفوسیوس حکیم   |