تبليغاتX
حکیم کنفوسیوس
روزی که تو را دیدم .زیبایی ات دیوانه ام کرد.در تو هیچ رنگی نبود و بامبو میجویدی.


حکیم کنفوسیوس








 

 

 

جوانی به سرای حکیم در آمد

ابتدا سکوت کرد

بعد بغض کرد و گفت:

مگر ما می خواهیم چقدر عمر کنیم که اینها می رینند به بهترین قسمتش؟

حکیم سر در کوه نهاد

 

 

+ نوشته شده در  88/03/23 ساعت 14:33  توسط کنفوسیوس حکیم   |