تبليغاتX
حکیم کنفوسیوس
روزی که تو را دیدم .زیبایی ات دیوانه ام کرد.در تو هیچ رنگی نبود و بامبو میجویدی.


حکیم کنفوسیوس








 

 

شیخ سر در جیب مراقبت فرو کرده بود

مرید یکم:

صبیه ی شیخ ابوالقاسم در به دری را می شناسی؟

مرید دویم:

می شناسم

مرید یکم:

دختری است بسیار پاکدامن  اما گویا در کمند عشق من گرفتار شده است.

دیروز به من بسیار پا بدادی

مرید دویم:

به من نیز پا بدادی

مرید یکم:

مرید سیُم:

به من نیز پا بدادی

مرید یکم:

مرید چهارم:

به من نیز پا بدادی

مرید یکم:

مرید پنجم:

به من نیز پا بدادی

مرید یکم:

شیخ سر ازجیب مراقبت بیرون کرد:

به من نیز بدادی!

مرید یکم :

و اینچنین مرید یکم سر در کوه نهاد و باز نگشت

 

 

 

+ نوشته شده در  87/12/02 ساعت 19:27  توسط کنفوسیوس حکیم   |