تبليغاتX
حکیم کنفوسیوس
روزی که تو را دیدم .زیبایی ات دیوانه ام کرد.در تو هیچ رنگی نبود و بامبو میجویدی.


حکیم کنفوسیوس








 

 

عکس العمل اجناس لطیف و ترجیحن درس خوانده یا دانشگاهی پس از دیدن حادثه ی

 مدیریت فرهنگی بعضی دانشگاهها  روی گوشی به روایت حکیم

 

۱.گوشی های با دور بین روشن پشت در آماده ان...یکهو در  باز میشه

و مدیریت فرهنگی با اون وضعیت دیده میشه

واکنش  در گفتار ۱:

نچ نچ نچ...عجب آدمهایی پیدا میشن...واقعن بعضی ها پست و فرومایه هستن

واکنش در دل ۱:

مرتیکه خوار...مادر...بی ناموس...به دختر مردم چیکار داری؟

 

۲.۱.گوشی های با دور بین روشن پشت در آماده ان...یکهو در باز باز میشه

مدیریت فرهنگی دیده میشه و طرف گلزارو گذاشته تو جیبش

 

واکنش در گفتار ۲:

در این مورد اجناس لطیف هیچ واکنشی نشان نمی دهند

واکنش در دل ۲:

چرا ما از این امکانات نداریم(نداشتیم)

 

 

پ ن:

با پوزش از ویارهای پسری آبستن

 

+ نوشته شده در  87/06/31 ساعت 17:56  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

 من معتقد نیستم

به چی؟

به یه سری مزخرفات

پس به چی معتقدی؟

به یه سری مزخرفات دیگه

 

و این گفت و گوی حکیم بود با مریدی و طبق معمول مرید سر در کوه نهاد

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/28 ساعت 15:12  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

احساس میکنم کارایی که تو این چند روزه عمر  کردم هیچ ارزشی نداشتن

 

پ ن :

 

مثل کسی که  بعد از عمری روزه داری فهمیده باید روزه هاشو با اذان باز میکرده نه با ربنا  !!!

 

 

+ نوشته شده در  87/06/24 ساعت 20:17  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

احساس آرامش وحشتناکی میکنم

 

 

پ ن :

این روزا دیگه خیلی چیزا برام اهمیت نداره...ازجمله قیافه م...

شبیه  عمو جنگلی شدم...کفشای کهنه ی داداشمو می پوشم..شلوارم شبیه شلوار

مکانیکاس...سه ماهه جوراب نپوشیدم و کفشام سر پام هستن...موهامو که از ته زده بودم تازه

در اومدن...کوتاه و بی مدل...بالا که میزدم قشنگ می شد...با یه کمی ژل و اینور و اونور...

ولی همینجوری روانه ی پیشونیم میشن...ریشامو که معمولن خط میزاشتم شبیه ریش

کارمندای درجه ۶ اداراته...از حرکات تند چشمام خبری نیست...آروم و مات...هیجانزده نمیشم...

یکی بم گفت شبیه کسایی شدی که به شدت به پوچی رسیدن...ولی فکر میکنم به آرامش

 رسیدم نه پوچی...

به دخترا نگاه نمی کنم...جواب شوخی و غیر شوخی رو نمیدم...زیاد میخندم...خیلی سکوت میکنم

...به "ف و ا ح ش" فکر نمیکنم...به آینده به شدت امیدوار و مطمئنم...جواب پی ام ها رو نمیدم...

به شدت مهربون و خوش برخوردم...اعتماد بنفسم در حد خدااااااااااااس...اگه دنیا کن فیکون بشه

برام هیچ فرقی نمیکنه...حتا اگه کسی اینارو نخونه...موسیقی های آبکی گوش میدم و به شدت

حال میکنم...کتاب میخونم...بعد بهش فکر میکنم و توش غور میکنم...کاری که قبلن نمیکردم...

کماکان از فیلم و تلویزیون بدم میاد ولی کمترین احساس نیازی نمیکنم...هنوز دوس دارم یه خرس قطبی

 باشم...دوست دارم برم هیمالیا و همه ی کوههاشو تماشا کنم...به خدا به چشم دیگه ای نگاه

 میکنم...مهربون شده و کاری به کارم نداره..دیگه از کسی بدم نمیاد...از

 کسی بدم نمیاد...از کسی بدم نمیاد...فکر میکنم من آرومم...خیلی آرومم..وحشتناک آرومم...

 

 

  

+ نوشته شده در  87/06/21 ساعت 23:26  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

...و خداوند گفت:

الست بربکم؟

ملت خواستن بگن:

بلا ... باز چه خوابی واسه مون دیدی؟

خدا فکر کرد  که می قولن بلی!!!

و بعد هر بلایی که دلش خواست سر انسان بیاوردی

 

 

افسانه آفرینش به روایت حکیم کنفوسیوس

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/19 ساعت 18:50  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

و حکیم را به یک مرخصی استحکامی حاجت اوفتاده باشد

 

و استحکامی همان حکیمانه است بر وزن استعلاجی

 

و السلام

+ نوشته شده در  87/06/14 ساعت 1:58  توسط کنفوسیوس حکیم  


 

 

اگر جنس مخالفتان بودید چکار میکردید؟

 

 

در حقیقت این سوال حکیمانه یعنی اینکه تا حالا فکر کردید اگه به جای این جنسی که هستین

اون یکی جنس بودین چی پیش می آمد؟

چه اتفاقاتی ممکن بود براتون بیفته...چه کارهایی میکردین که الان نمیتونین بکنین؟

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/10 ساعت 13:54  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

امروز از ته دل گفتم

 

ای کاش یه خرس قطبی بودم

 

 

Polar bear cub near Svalbard, Norway: Photo by Amanda Graham (CC)

+ نوشته شده در  87/06/06 ساعت 23:40  توسط کنفوسیوس حکیم  


 

شاعر میفرماد:

تو نیکی می... و در دجله انداز

 

حکیم هم میفرماد:

والله ما اصلن به نیکی نظر نداشتیم...

اصلن او را ندیده ایم...

اصلن اینجا خشکسالیه...دجله کجا بود که نیکی کنیم؟

 

نیکی مثل شهابی گذرا بر زندگی حکیم گذشت و چنان که خودش گفته دیگه دوسم نداره...

و من دیگر نامش را بر لوح نظراتم هرگز نخواهم دیدن

 

حکیم از فضولی انگار اره در چیز دارد...براستی نیکی که بود؟

 

پ ن:

در راستای اینکه اعتماد بنفس بالا خوب است یا بد

بدین نتیجه رسیدیم که بد است...زیرا نیکی را دستی دستی پراندیم به سبب همین

اعتماد بنفس بالا و به قول شبلی جان کهتر پنداری!!!

 

آمد به سرم از انچه می ترسیدم...من نیکی را کهتر پنداریدم و اکنون المی عظیم بر جانم

مستولی گشته...و شرح پراندن نیکی بر میگردد به دور ترها...که مثنوی هفتاد من کاغذ است.

 

نیکی که پرید و از دست بشد...ولی بر شما باد که اگر

کسی نیکی نمودی نپرانیدش.

 

و السلام

 

+ نوشته شده در  87/06/05 ساعت 23:19  توسط کنفوسیوس حکیم   |