احساس آرامش وحشتناکی میکنم
پ ن :
این روزا دیگه خیلی چیزا برام اهمیت نداره...ازجمله قیافه م...
شبیه عمو جنگلی شدم...کفشای کهنه ی داداشمو می پوشم..شلوارم شبیه شلوار
مکانیکاس...سه ماهه جوراب نپوشیدم و کفشام سر پام هستن...موهامو که از ته زده بودم تازه
در اومدن...کوتاه و بی مدل...بالا که میزدم قشنگ می شد...با یه کمی ژل و اینور و اونور...
ولی همینجوری روانه ی پیشونیم میشن...ریشامو که معمولن خط میزاشتم شبیه ریش
کارمندای درجه ۶ اداراته...از حرکات تند چشمام خبری نیست...آروم و مات...هیجانزده نمیشم...
یکی بم گفت شبیه کسایی شدی که به شدت به پوچی رسیدن...ولی فکر میکنم به آرامش
رسیدم نه پوچی...
به دخترا نگاه نمی کنم...جواب شوخی و غیر شوخی رو نمیدم...زیاد میخندم...خیلی سکوت میکنم
...به "ف و ا ح ش" فکر نمیکنم...به آینده به شدت امیدوار و مطمئنم...جواب پی ام ها رو نمیدم...
به شدت مهربون و خوش برخوردم...اعتماد بنفسم در حد خدااااااااااااس...اگه دنیا کن فیکون بشه
برام هیچ فرقی نمیکنه...حتا اگه کسی اینارو نخونه...موسیقی های آبکی گوش میدم و به شدت
حال میکنم...کتاب میخونم...بعد بهش فکر میکنم و توش غور میکنم...کاری که قبلن نمیکردم...
کماکان از فیلم و تلویزیون بدم میاد ولی کمترین احساس نیازی نمیکنم...هنوز دوس دارم یه خرس قطبی
باشم...دوست دارم برم هیمالیا و همه ی کوههاشو تماشا کنم...به خدا به چشم دیگه ای نگاه
میکنم...مهربون شده و کاری به کارم نداره..دیگه از کسی بدم نمیاد...از
کسی بدم نمیاد...از کسی بدم نمیاد...فکر میکنم من آرومم...خیلی آرومم..وحشتناک آرومم...
+
نوشته شده در
87/06/21 ساعت 23:26 توسط کنفوسیوس حکیم
|