تبليغاتX
حکیم کنفوسیوس
روزی که تو را دیدم .زیبایی ات دیوانه ام کرد.در تو هیچ رنگی نبود و بامبو میجویدی.


حکیم کنفوسیوس








 

روزی میرزا ابوالقاسم خان دست به آبی به همراه حاج حبیب طهارتی راهی سفری

 شدند.گویند به قصد زیارت راهی شدند اما صاحب التورایخ الاراجیف می فرماید:

ایشان پنهانی دو صاحبه در بلاد غربت اختیار نموده بودندی که از قضای روزگار خواهر

 از آب درآمده بودندی!و گرنه این دو باجناق  که بر سر مسائل مالیه بسیار کارد و پنیر

 بودندی را هرگز سفری با هم نمیتوانستند رفت.

باری ایشان را به بیابانی روی اوفتاد و هنگام صلوه ظهر بود.حاجی که اهل نماز بود

 گفت تیمم کنیم.خواست دست بر خاک یازد که ناگاه شغالی در رسید و نزدیک

 ایشان قضای حاجت نمود.حاج حبیب از باب چاره جویی بدر آمد و گفت :میرزا تکلیف چیست؟

 میرزا گفت:باید از صدق دل و صفای باطن سنگی بیندازیم و هر جا که رفت آنجا پاک

 است.میرزا که خود بیشتر به زوایای و خفایای دین آگاه بود پرتابی مصلحتی کرد که

 چندان به زحمت نیفتد.اما حاجی که هیچی از صلاح و مصلحت حالیش نبود چنان

 سنگ را پرتاب کرد که انگار مرز ایران و توران را معین میکند و علی علیزاده را از پرتاب

 او عرق شرم بر جبین اوفتاد.میرزا که در دل خون خونش را میخورد گفت:

بارک الله...این نماز خواندن دارد

خلاصه جای سنگ را نشانه کردند و رفتند.بدانجا که رسیدند میرزا  دیگر نای حرف زدن

 نداشت.حاج حبیب خواست که دست بر آب زند که دریافت:

ای دل غافل...دیشب آن غسل را به جای نیاورده...الله اکبر...حالا توی این بیابان

 برهوت چکار کنم؟

اولش خجالت کشید اما قضیه را با من و من بسیار با میرزا در میان گذاشت.میرزا که

 دل پری از حاجی داشت و میخواست انتقامی بابت پرتاب خالصانه ی حاجی گرفته

 باشد گفت:

این که اشکال ندارد...خاک هم طاهر است هم مطهر...همینجا لباسهایت را در بیار و

 تا میتوانی توی خاک غلت بخور.

حاجی هم عین الاغ گر خودش را با ذوق و شوق در خاک غلتانید.میرزا که دلش خنک

 شده بود گفت:

حالا دیگر تیمم کنیم.حاجی گفت:

استغفرالله...اینجا؟اینجا که بواسطه ی پاک شدن من نجس شده...باید از صدق دل و

 صفای باطن سنگ دیگری...

+ نوشته شده در  87/01/19 ساعت 15:2  توسط کنفوسیوس حکیم   |