تبليغاتX
حکیم کنفوسیوس
روزی که تو را دیدم .زیبایی ات دیوانه ام کرد.در تو هیچ رنگی نبود و بامبو میجویدی.


حکیم کنفوسیوس








 

ایندفعه دیگه دعوت شدم!خدایا صد هزار مرتبه شکرت!

موضوع انشا:کدام کتابها را جانمان درآمد تا خواندیم!

البته حقیر خیلی کتاب خوانده و آنقدر خوانده که دیگر یادش نیست که کدامها را

خوانده و کدامها را نخوانده!ولی خب:

۱.یه کتابی گرفتم برای افاضه ی فضل به نام سرگشته ی راه حق یا همون فقیر

اسیزی نوشته حضرت کازانتزاکیس!فقط به این خاطر این که کلکسیون نیکوسم ناقص

 نباشه!انقدر چرند بود که تا صفحه ی ۲۰ و ۳۰ پیش رفته و بیخیال شدم.

آنگاه آنرا به یکی از اقوام امانت داده و کلی سرش منت گذاشته و برایش کلاس

گذاشتم و هی خدا خدا مینمودم که برنگرداند.

۲.کتابی بود ناشناس از یک نویسنده ناشناس به نام مثنوی معنوی مولوی!که هر جا

در وزن کم میاورد مخاطب بدبخت را ای دغا...ای قشنگ...ای پسر...ای مشنگ و قس

علی هذا میخواند.. همچنین سرشار بود از واژگانی چون مایستزاد...بناگوش

خوش....نمیران بریگ...شکسته بنال و غیره...که کلی دلمان را ضرب و شتم نمود.

(هر چقدر کشکول شیخ بهایی را با اشتیاق خواندیم...این یکی پدرمان را درآورد)

۳.کتابی بود با عنوان کوری که همه به به و چه چه مینمودند.ولی من خوشم

نیامد...شاید چون در آن سنین فقط دنبال مضامین اروتیک میبودم.البته چند

 صحنه ای هم داشت.

۴.کتابی هم بود با عنوان زیست شناسی پیش دانشگاهی که پدرم درآمد تا خواندم و

در نهایت نیز با نمره ی قشنگ ۱۰ موفق با گذرانیدن آن شدم.

این بود انشای من!

+ نوشته شده در  86/12/05 ساعت 10:17  توسط کنفوسیوس حکیم   |