بنام خدا
دیروز در حالی که کلاغ ها گارگار میکردن و از درختها گوله گوله
برف می افتاد با یکی از دوستان راهی بوفه ی دانشکده شدیم
بوفه دانشکده ی ما شبیه کاباره های قدیم یا دیسکوهای امروزی
یا همان دارالفواحش های آنور آبی می باشد.
در همان فضای کافکایی یکهو دوستم پرسید:
کنفی جان...خداییش یه سوالی بپرسم ناراحت نمیشی؟
نگاهی عاقل اندر سفیه نمودم و گفتم:شاید هم شدم.ولی بگو.
گفت خداییش منظورت ازینکارا چیه؟
انگشت حیرت بدندان گزیدم و گفتم:مگر من چکار میکنم؟
از کدام کارها حرف میزنی مرتیکه ی بیناموس.مگر خودت خواهرمادر
نیستی؟
گفت:نه بابا...منظورت ازینکه دخترها را دید میزنی و هی پشت سرشان
حرف میزنی و مطلک از خودت در میکنی چیست یاحکیم؟
نگاهی به وی فرمودم.منبر را خالی دیده و به چشم بر هم زدنی بالا
جسته و اینگونه مخ طرف پیاده نمودم:
میدونی...خب...من تو یه دوره تو زندگیم علاقه م رو نسبت به همه چیز
از دست دادم...گفتم خب که چی؟
آخرش که چی؟
همه اینکارها پوچه...پس همون بهتر که نینجامم.یک مدتی بدین نسق
روزگار بگذرانیدیم و دیدم خیلی بد بگذردی.حالا که اینقدر پوچ تشریف
دارد حداقل داد از نعیم جوانی بستانیم و حالش را ببریم.آن هم چه حالی...
بحمدالله و المنه هم حالهای ما هم تعارض و تناقضی با حالهای مجاز در
نظاممقدسجمهوریاسلامی ندارد.نهایتش یک دختری نگاه میکنیم و
اندکی لذت بصری میبریم دیگر.حالا اصلن مگر تو بخیلی؟یا همه ی
اینها خارمادر تواند؟
او در کار ما فرو ماند .تاملی کرد زان پس فریاد برآورد یا حکییییییییم!
و نعره هابزد.و زان پس هیچ کلامی از او نیوشیده نشد.
پایان
نتیجه گیری:
شما دوشیزه ی مکرمه ی محجبه ی مفخمه ی مخدره ی منظمه ی
مرتبه ی که از جماعت نسوان این نکته را میخوانید بدانید و آگاه باشید
که اگر روزی کنفوسیوس به شما نظری انداخت اصلن نگران نباشید و
شما ...خانوم هم بدون که اگه کنفوسیوس نگات کرد نباس دلتو
بیخودی صابون بزنی چون کنفوسیوس عرضه آن کار !را از راه غیر
شرعی ندارد.
+
نوشته شده در
86/09/14 ساعت 14:50 توسط کنفوسیوس حکیم
|