این شیخ بهایی هم خیلی شیطان میبوده است(ترکیب ادبی تاریخی)
ما که بچه بودیم کشکول ایشان همدم و مونس جانمان بود و با شیخ بهایی
چه شب ها توی رختخواب زلف گره نزدیم.
مخصوصن از ان قسمت های خوب خوبش(زین پس خوب خوب یعنی اروتیک)
میخواهم حکایتی از آن کتاب نقل کنم تا بدانید کشکول با ما چه میکرد
اصلن دو حکایت نقل میکنم 
حکایت یکم:بر خرابه ای گذر کردم...شخصی دیدم که بر نصرانئی(یک مسیحی)
خوابیده بود و تا من را دید بنای گریختن نهاد.نصرانی بر خاست و شلوار را محکم
کرد و (پر رو پر رو ...بدون اینکه معذرت بخواهد یا بی معرفت حداقل تعارفی به مابزند
رفت).
حکایت دوم:
پنیر بن لیقوان را به جرمی(گمانم به علت اعتراض به سهمیه بندی بنزین یا طرح
امنیت اجتماعی که نگارنده شک دارد ) در بند کردند.هیچکس را بدو راه نبود
مگر کنیزکی که با او طرح محبت در انداخت و با بسیار با او زلف گره زد.تا حدی که
یک شب تا صبح هشت بار با وی درآمیخت(کمر نیست...شافنر است).
از قضا کنیزک مسلمان نبود (مسلمان که ازین کارا نمیکند...معاذ الله).به پنیر بن
لیقوان گفت..شما مسلمانان با زنانتان چنین میکنید؟
گفت آری(البته صاحب تواریخ الاراجیف میفرماید...شیخ با او مبلغی فحش داد و گفت
مگر ما باکتری هستیم که ...)
کنیزک گفت:پس پیروز مندید!
و شیخ به کمک کنیزک گریخت.
پ ن : و العاقبه للمتقین.
پ ن :زلف گره زدن صالح علا خداست!
پ ن :حکایات حقیقی و برگرفته از کتاب می باشد
پ ن :نامها رو بیخیال شوید!
+
نوشته شده در
86/06/05 ساعت 0:53 توسط کنفوسیوس حکیم
|