تبليغاتX
حکیم کنفوسیوس
روزی که تو را دیدم .زیبایی ات دیوانه ام کرد.در تو هیچ رنگی نبود و بامبو میجویدی.


حکیم کنفوسیوس








 

بر بخار شیشه نوشتم دوستت دارم

آرام گریست

بر بخار شیشه نوشتم یا حسین

آرام گریست

بر بخار شیشه نوشتم خوشگلا باید برقصن

آرام...

 

 

پ ن :بالاخره ما نیز آپ نمودیم و رفتیم تا...

احساس شما چیست؟وقتی که کوپن حذف تکدرستان را مصرف کرده اید و استاد ریاضی میاید میگوید

من تا حالا تو رو سر کلاس ندیدم ...برو حذف کن!بعد میروید آموزش میگوید(در حقیقت میگوزد)هیچ راهی

 نداره(خانم آموزش ینی بچه م باید بمیره؟فکر کن بچه ی خودته)؟؟؟

 

منکه میچرخم و می رقصم و ...

+ نوشته شده در  87/02/14 ساعت 11:2  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

روزی میرزا ابوالقاسم خان دست به آبی به همراه حاج حبیب طهارتی راهی سفری

 شدند.گویند به قصد زیارت راهی شدند اما صاحب التورایخ الاراجیف می فرماید:

ایشان پنهانی دو صاحبه در بلاد غربت اختیار نموده بودندی که از قضای روزگار خواهر

 از آب درآمده بودندی!و گرنه این دو باجناق  که بر سر مسائل مالیه بسیار کارد و پنیر

 بودندی را هرگز سفری با هم نمیتوانستند رفت.

باری ایشان را به بیابانی روی اوفتاد و هنگام صلوه ظهر بود.حاجی که اهل نماز بود

 گفت تیمم کنیم.خواست دست بر خاک یازد که ناگاه شغالی در رسید و نزدیک

 ایشان قضای حاجت نمود.حاج حبیب از باب چاره جویی بدر آمد و گفت :میرزا تکلیف چیست؟

 میرزا گفت:باید از صدق دل و صفای باطن سنگی بیندازیم و هر جا که رفت آنجا پاک

 است.میرزا که خود بیشتر به زوایای و خفایای دین آگاه بود پرتابی مصلحتی کرد که

 چندان به زحمت نیفتد.اما حاجی که هیچی از صلاح و مصلحت حالیش نبود چنان

 سنگ را پرتاب کرد که انگار مرز ایران و توران را معین میکند و علی علیزاده را از پرتاب

 او عرق شرم بر جبین اوفتاد.میرزا که در دل خون خونش را میخورد گفت:

بارک الله...این نماز خواندن دارد

خلاصه جای سنگ را نشانه کردند و رفتند.بدانجا که رسیدند میرزا  دیگر نای حرف زدن

 نداشت.حاج حبیب خواست که دست بر آب زند که دریافت:

ای دل غافل...دیشب آن غسل را به جای نیاورده...الله اکبر...حالا توی این بیابان

 برهوت چکار کنم؟

اولش خجالت کشید اما قضیه را با من و من بسیار با میرزا در میان گذاشت.میرزا که

 دل پری از حاجی داشت و میخواست انتقامی بابت پرتاب خالصانه ی حاجی گرفته

 باشد گفت:

این که اشکال ندارد...خاک هم طاهر است هم مطهر...همینجا لباسهایت را در بیار و

 تا میتوانی توی خاک غلت بخور.

حاجی هم عین الاغ گر خودش را با ذوق و شوق در خاک غلتانید.میرزا که دلش خنک

 شده بود گفت:

حالا دیگر تیمم کنیم.حاجی گفت:

استغفرالله...اینجا؟اینجا که بواسطه ی پاک شدن من نجس شده...باید از صدق دل و

 صفای باطن سنگ دیگری...

+ نوشته شده در  87/01/19 ساعت 15:2  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

ایندفعه دیگه دعوت شدم!خدایا صد هزار مرتبه شکرت!

موضوع انشا:کدام کتابها را جانمان درآمد تا خواندیم!

البته حقیر خیلی کتاب خوانده و آنقدر خوانده که دیگر یادش نیست که کدامها را

خوانده و کدامها را نخوانده!ولی خب:

۱.یه کتابی گرفتم برای افاضه ی فضل به نام سرگشته ی راه حق یا همون فقیر

اسیزی نوشته حضرت کازانتزاکیس!فقط به این خاطر این که کلکسیون نیکوسم ناقص

 نباشه!انقدر چرند بود که تا صفحه ی ۲۰ و ۳۰ پیش رفته و بیخیال شدم.

آنگاه آنرا به یکی از اقوام امانت داده و کلی سرش منت گذاشته و برایش کلاس

گذاشتم و هی خدا خدا مینمودم که برنگرداند.

۲.کتابی بود ناشناس از یک نویسنده ناشناس به نام مثنوی معنوی مولوی!که هر جا

در وزن کم میاورد مخاطب بدبخت را ای دغا...ای قشنگ...ای پسر...ای مشنگ و قس

علی هذا میخواند.. همچنین سرشار بود از واژگانی چون مایستزاد...بناگوش

خوش....نمیران بریگ...شکسته بنال و غیره...که کلی دلمان را ضرب و شتم نمود.

(هر چقدر کشکول شیخ بهایی را با اشتیاق خواندیم...این یکی پدرمان را درآورد)

۳.کتابی بود با عنوان کوری که همه به به و چه چه مینمودند.ولی من خوشم

نیامد...شاید چون در آن سنین فقط دنبال مضامین اروتیک میبودم.البته چند

 صحنه ای هم داشت.

۴.کتابی هم بود با عنوان زیست شناسی پیش دانشگاهی که پدرم درآمد تا خواندم و

در نهایت نیز با نمره ی قشنگ ۱۰ موفق با گذرانیدن آن شدم.

این بود انشای من!

+ نوشته شده در  86/12/05 ساعت 10:17  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

سلام دوستان...

آیا شما نیز چون من القاب و عناوینی را که هنگامی نینیت(نی نی بودن)بدانها مفتخرمان می فرمودند

 به خاطر دارید؟(من از تمام دوران کودیکم بواسطه ی حافظه ی قشنگم همینا را یادم میاد!)

اینها  تاثیر زیادی روی ما داشتن و ما سرسری میگرفتیم.در صورتیکه تمام زندگیمان را همینها

شکلیدند.برای مثال به این القاب محبت آمیز توجه بفرمایید:

چم چمی(چشمان من...چشمان من)

گپ گپی(ای صاحب لپ های بزرگ)

فرفری(ای صاحب موهای فرفری)

قلقلی(ای گرد و قلمبه)

تر تری(ای کسی که صدای گوزهایت لرزه بر اندام دشمن می اندازد)

...س ...سی

دم دمی(ای دهان من ...ای دهان من)

...

و از میان این همه القاب و عناوین دمدمی روی ما ماند و ما دمدمی شدیم!!!

 

این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  86/11/22 ساعت 15:3  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

با کدام یک از دیدگاه های زیر موافقید؟

 

۱.وقتی ریده ام باید پاکش کنم

 

۲.وقتی ریده ام نباید پاکش کنم(چون ممکن است بدتر بشود)

 

۳.وقتی ریده ام ریده ام دیگر

 

پاسخ های خود را در قالب کامنت رها فرمایید.اگر خواستید دلایل خود را نیز ارائه دهید.

 

با تشکر.حکیم

+ نوشته شده در  86/11/05 ساعت 17:31  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

 

نمی اندیشم

پس هستم(۱)

*

می اندیشم

پس نیستم(۲)

*

۱.پس حال میکنم.پولدار میشوم.رییس جمهور می شوم.

 

۲.پس درس میخوانم.خر میزنم .پس هیچی نمیشوم.

 

*سوال مهم*

آیا به نظر شما روزگار ازین مرضا ...چی اسمش بود؟...نمیدونم ساندیسه ...سادیسمه...چیه؟

حالا هر چی هست.به نظر شما ازین مرضا داره؟

 

شما خواننده ی محترم میتوانید پاسخ خود را بصورت کامنت رها فرمایید.تا یک جمع بندی نموده و

بفهمیم این روزگار از ما چه میخواهد.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/26 ساعت 15:22  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

همه زندگی میکنند که آخرش به نتیجه ای برسن...من به این نتیجه

 رسیدم که باید زندگی کنم

 

فرمایشات حکیمانه من.برگرفته از کتاب مقدس خودم صفحه۲

+ نوشته شده در  86/10/12 ساعت 11:19  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

نزاشتن... نزاشتن آقا... ازادی مرد...آزادی به چیز رفت...

بیچاره خیلی ازش کار کشیدن ...

آخرش هم بهش تهمت زدن  زیر شکنجه کشتنش...

خیلی کاری و کم توقع بود...هیچوقت ازینکه کارش زیاد  شد ننالید

اون باید الگوی همه کسایی بشه که میخوان شرافتمندانه زندگی کنن...

و حالا اون رفته  و فقط کمی از آخرین حرفاشو  که وختی شکنجه ش میکردن گفت هرو

براتون اینجا میزارم که به یادش باشیم:

-شششششش(صدای پاشیده شدن آب)راستی هم بود؟

-نه

-راستشو بگو...راستی هم بود؟

-نه

-شششششش(صدای پاشیده شدن آب)شرق(صدای کشیده)اونم بود؟

-نه فقط من بودم.همش کار من بود و ذره ای هم پشیمون نیستم

چون باعث شدم خیلی ها احساس آرامش کنن.

و حالا...به یاد تخم چپ..آن عنصر فراموش شده...

.که راستی را زیر پا نگذاشت ۱ دقیقه سکوت میکنیم!

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/06 ساعت 0:14  توسط کنفوسیوس حکیم   |