داشتیم به به ماده گوزنی که توی چمن ها می خرامید نگاه میکردیم. به گردشگران گفتم
فقط عکس بگیرند و به او نزدیک نشوند.دیدم چقدر آرام و بیخیال فارغ از غم دنیا دارد برای خودش
لذت می برد.حسودیم شد با صدای بلند گفتم خوش به حالت ، کاش من جای تو بودم.نا گهان گوزن نر
از پشت آمد و ...
دیگر تحمل نگاههای گردشگران را نداشتم
خاطرات یک تور لیدر
+ نوشته شده در
89/10/28ساعت 11:18  توسط کنفوسیوس حکیم
|
سوال عاشق دل پاک شکست خورده :
نوک ...مه هاش چه رنگی بود ؟
+ نوشته شده در
89/10/02ساعت 18:44  توسط کنفوسیوس حکیم
|
به وبگردی مشغول بوده مطلبی در باب ادرار میخواندم ! می فرمود سرعت ادرار طبیعی در مردان
25 تا 30 متر بر ثانیه است. کسی وسیله ی سنجشش را اگر برای حکیم فراهم کند به دریای بی
پایان مراحم خاصمان واصلش کرده و او را در حلقه ی مریدان در خواهیم آورد !
+ نوشته شده در
89/09/23ساعت 20:28  توسط کنفوسیوس حکیم
|
همه جا را خاک گرفته...انگار نه انگار روزی اینجا حکیمی گوهر پراکنی میکرده !
مدتی نبودیم ... حسش نبود حقیقتن... تالماتی چند بر حکیم روحن عارض گشت
که شرحش شاید در گفت و گوهام با مریدان بیاید !
به زودی خواهم امد !
+ نوشته شده در
89/09/20ساعت 14:54  توسط کنفوسیوس حکیم
|
شبان و روزان ميگذرند و من سكوت كرده ام در سايه ي درختي ...خيره...به
پاندايي كه بامبو ميجود
پ ن :
از شبلي ممنونم كه يادمان انداخت چنين وبلاگي هم داريم !
+ نوشته شده در
89/02/18ساعت 20:39  توسط کنفوسیوس حکیم
|
نبودم
سر در جیب مراقبت داشتم
گاهی گریه می کردم
اوضاع جهان و جهانم به هم ریخته بود و هنوز هم .
تحولات روحی بر من عارض شد
بعضی دوستان را از زندگیم حذف کردم.شماره و آیدی و همه چی .
گوشی را از لوث اسمس های قدیمی پاک کردم.
و خلاصه طرحی نو در انداختم.
فرمایش حکیمانه ای هم در جاییم گیر نکرده.
فقط آمدم که آمده باشم !
+ نوشته شده در
88/06/22ساعت 13:53  توسط کنفوسیوس حکیم
|
جوانی به سرای حکیم در آمد
ابتدا سکوت کرد
بعد بغض کرد و گفت:
مگر ما می خواهیم چقدر عمر کنیم که اینها می رینند به بهترین قسمتش؟
حکیم سر در کوه نهاد
+ نوشته شده در
88/03/23ساعت 14:33  توسط کنفوسیوس حکیم
|
همیشه به خاطر یک چیز از خدا ممنون بوده ام
حافظه ی ضعیفم!
+ نوشته شده در
88/02/13ساعت 14:13  توسط کنفوسیوس حکیم
|