تبليغاتX
حکیم کنفوسیوس
روزی که تو را دیدم .زیبایی ات دیوانه ام کرد.در تو هیچ رنگی نبود و بامبو میجویدی.


حکیم کنفوسیوس








 

 

نبودم

سر در جیب مراقبت داشتم

گاهی گریه می کردم

اوضاع جهان و جهانم به هم ریخته بود و هنوز هم .

تحولات روحی بر من عارض شد

بعضی  دوستان را از زندگیم حذف کردم.شماره و آیدی و همه چی .

گوشی را از لوث اسمس های قدیمی پاک کردم.

و خلاصه طرحی نو در انداختم.

فرمایش حکیمانه ای هم در جاییم گیر نکرده.

فقط آمدم که آمده باشم !

 

 

+ نوشته شده در  88/06/22 ساعت 13:53  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

 

جوانی به سرای حکیم در آمد

ابتدا سکوت کرد

بعد بغض کرد و گفت:

مگر ما می خواهیم چقدر عمر کنیم که اینها می رینند به بهترین قسمتش؟

حکیم سر در کوه نهاد

 

 

+ نوشته شده در  88/03/23 ساعت 14:33  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

 

همیشه به خاطر یک چیز از خدا ممنون بوده ام

 

حافظه ی ضعیفم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/02/13 ساعت 14:13  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

بیست و یکی دو سال از عمرم می گذرد و :

از تمام خوبی هایی که کرده ام پشیمانم.آدمها انقدر بد بخت و خوبی ندیده اند که تا کسی

بر خلاف دیگران با او از در مهربانی وارد  می شود  فورن بنای سو استفاده را می گذارد که

نکند آخریش باشد.در عوض اگر آدمها را آدم حساب نکنی و بچزانی شان  و کاری کنی که

مثل سگ ازت بترسند آن موقع مثل همان سگ برات جان می کنند و بهت احترام می گذارند

 

 

* با بغض  نوشتم

 

 

+ نوشته شده در  88/01/14 ساعت 22:6  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

شیخ سر در جیب مراقبت فرو کرده بود

مرید یکم:

صبیه ی شیخ ابوالقاسم در به دری را می شناسی؟

مرید دویم:

می شناسم

مرید یکم:

دختری است بسیار پاکدامن  اما گویا در کمند عشق من گرفتار شده است.

دیروز به من بسیار پا بدادی

مرید دویم:

به من نیز پا بدادی

مرید یکم:

مرید سیُم:

به من نیز پا بدادی

مرید یکم:

مرید چهارم:

به من نیز پا بدادی

مرید یکم:

مرید پنجم:

به من نیز پا بدادی

مرید یکم:

شیخ سر ازجیب مراقبت بیرون کرد:

به من نیز بدادی!

مرید یکم :

و اینچنین مرید یکم سر در کوه نهاد و باز نگشت

 

 

 

+ نوشته شده در  87/12/02 ساعت 19:27  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

البته هنوز بر همانم که بودم

یعنی اینتر نت عالم مزخرفی است

ولی بنا به وظیفه ی حکیمی نباید از حق گذشت

که جای بسی خوبی است برای اینکه تمایل خود را در عرض ادب به :

اقوام و بستگان و نوامیس سببیُ  نسبیُ رضاعی :

آموزش

استاد حسابداری

کارشناس محترمه ی گروه

مدیرگروه محترمه

را ابراز کنم*

 

 

 

*چکنم که ماخوذ به حیایم.و گرنه داد خویش ازین فرومایگان می ستاندم.

 

 **اضافه می شود به لیست:

 

گشت مادر به خطای ارشاد

 

+ نوشته شده در  87/11/16 ساعت 9:55  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

 روزی تماشای گله ی گوسفندان می کردم

-... بع بع

-...بع بع

 چقدر رام

چقدر مطیع

چقدر گوسفند

و چقدر تبعیت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/10/25 ساعت 19:34  توسط کنفوسیوس حکیم   | 


 

 

گنجشک را گفتند :

 مناره به تو

گفت:

چیزی بگو که بگنجد!!!

 

 

+ نوشته شده در  87/10/11 ساعت 10:49  توسط کنفوسیوس حکیم   |